راه
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 14:13
به در و دیوار میزنم گاهی مثل کسی که از درد به در و دیوار میزنه، روحم گاهی طوری طغیان میکنه که ازم کارای عجیب غریب سر میزنه!میدونم احمقانست، میدونم دوای دردم نه در و نه دیوار و نه اینطور کوبوندن، اما اشتباه میکنم مثل همه ی کسایی که میدونن دارن اشتباه میکنند دیشب خودمو بستم به تخت میدونستم این کارا بد...
دل
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 14:13
راحت نیست با منطقت راهی رو بری که برای دلت سخته اما حقیقت اینه که اگه دلت با هر تصمیمی به نوعی آزار میبینه، پس باید راه منطقی رو رفت حتی اگه در لحظه سخت تر باشه! مدام هم امیدوار باشی که قبل ازینکه از اون راه به مقصد برسی، کسی سراغ دلتو بگیرو و بکشونتت به راه دل!xa0اما حالا میدونی که دل نباید بست به ...
جوانی
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 17:30
آیورلیانو جان اتفاق جدیدس که افتاده این است، دیگر خودم را بخاطر اشتباهاتم و حرف ها و رفتارهای بچه گانه ام سرزنش نمیکنم، بلکه حتی خوشحالم میکنند. ماجرا ازین قرار اشت که از کسی شنیدم که وقتی حرف میزنم انگار کسی که شانزده هفده سال از خودم بزرگتر اشت دار
!New name
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 17:30
صدای هانیه است، میگوید تخم مرغ بزتیم صبحانه و چشمانم را با خوشحالی به صبح باز میکنم که قرار است دور هم صبحانه بخوریم، هانیه دارد میرود خانه و دلتنگش میشویم، مثل مادر ها توی اتاقم و میبینم که بچه هایم به نوبت میروند سر درس و زندگیشان، بعد ناهار درست
ما بر سر آن عهد که بستیم، هستیم.
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 15:00
اولین بار که با اسم بیدل نوشتم،نه میدانستم معنی ادبی اش را و نه شاعری را که به این اسم میخوانندش ،میشناختمبعد از مدتی صفحه اول یک کتاب مصرعی دیدم که کسی به نام بیدل سالها سال پیش نوشته بود و اینکه چقدر مصداق حال من بود مبهوتم کرد ،"رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم"،فهمیدم شاعری هم به این اسم بوده و ان...
باختیم آخر بازی همگی دست زدند
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 20:26
آئورلیانوی عزیز، سلام دیرینه است که برات ننوشته ام و این سکوت را پایانی باید و برای پایان آن، بگذار نه به سوال هایت فکر کنم و نه به آنچه باید بگویم مبنی بر غیبتم و این همه ننوشتن ام اما xa0باید بگویم خنده ام گرفت وقتی خواستم بنویسم " حالا بزرگ شده ام" یادت هست چندبار این جمله را از من شنیده ای و باز...
نه
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 20:26
xa0 xa0بهم گفت هیچوقت نزار یه مرد از احساست با خبر بشه و بفهمه دوسش داری و این غمگینم کرد غمگین تر این بود که در ادامه حرفش گفت "حتی اگه باهاش زیر یه سقف زندگی میکردی هم نزار بفهمه" من هنوزم هر وقت یادش میفتم غمگین میشم و دلم میگیره حس اسیری بهم میده :|xa0 چرا زنا باید یاد بگیرند با سیاست باشند و صد...
قفلم
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 18:21
آیا باید به بازگشت روهای خوب امیدوار بود یا به آمدن روزهای خوب جدید؟ باید دست به کار شد، بله، از نشستن و منتظر ماندن هیچ روز خوبی نمی آید و اگر بیاید هم مثل چشم به هم زدن میرود، چون نگه داشتنش را بلد نیستیم حتما! ( :/ )باید حرکت کرد، اما به چه سمتی و به چه مقصدی؟ xa0راستی چند سال که روز خوبی از این ...
افغانستان
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:49
اولین تجربه کاریم برمیگرده به 16 سالگیم، اونم تو یه محیط اداری، هفتو نیم صبح رفتن و دو و نیم ظهر برگشتن! تو یه اداره یه اتاق داشتیم با چند تا پرینتر و دستگاه کپی و کامپیوتری که یه سری کارای خاص اون اداره رو که داداشم به صورت خصوصی به عهده گرفته بود رو انجام میدادیم! گاهی با یه همکار و گاهی حتی تنها ...
روز دختر
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:49
واقعیت اینه که نوشتن در مورد موضوعی که همه در موردش مینوسند هیچوقت برام جذاب نبوده اما شاید دیدن لاک ها و رژ لب هایی که شدن نماد دختر بودن نگران کنندست! و جامعه ای که داره در ازای بدست آوردن استقلال و شخصیت زن، که یک ضرورت هم هست، بهایی رو میده که شاید جبران ناپذیر باشه و اون کمرنگ شدن زنانگی و لطاف...
پارادوکس دلچسب بغض و لبخند
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:49
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
حرفی از عقل بد اندیش به یک مست زدند، باختیم آخر بازی همگی دشت زدند...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 17:07
دوست دارم توی رویاهام زندگی کنم و حتی اگه شده رنج ببرم در ازای این رویاها دوست دارم راهی رو انتخاب کنم که عاقلانه نیست و اینقدر توی رویاهام و رویاپردازی هام فرو و البته پیش برم تا به عبارت عاقلانه، مغزم تاب برداره، اینقدر تاب برداره که دیگه به اشتباه بودنشون حتی فکر هم نکنم، که اینقدر عاشق تمام و عی
خیری ندیده ایم ازین اختیار ها. (؟!)
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 17:07
xa0 اینقدر از دوست داشتن درسی که داشتم میخوندمش به وجد اومدم و سرمست شدم که دیگه نتونستم بخونمش!xa0حالا یاد کنکور افتادم، که از سر ذوق دست و پامو گم کرده بودم نه از استرس!xa0 خب شب کنکور راحت خوابیدم و صبحش خواستم یکم قرآن بخونم، یادمه قرآن رو باز کردم و تو اون صفحه آیه توکل بود! همیشه از خدا خواستم...
بین بومدن و نبودن....
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 17:07
اولین بار که با اسم بیدل نوشتم،نه میدانستم معنی ادبی اش را و نه شاعری را که به این اسم میخوانندش ،میشناختمبعد از مدتی صفحه اول یک کتاب مصرعی دیدم که کسی به نام بیدل سالها سال پیش نوشته بود و اینکه چقدر مصداق حال من بود مبهوتم کرد ،"رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم"،فهمیدم شاعری هم به این اسم بوده و ان
به رقیه....
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
یادمه یه روز با اطمینان بهم گفت راضیه خدا خیلی دوستت داره! من اما پر از شک بودم.....این روزا مدام اون لحظه میاد توی ذهنم خدا خیلی دوسم داشت.... تو چقدر مطمئن بودی و کاش میشد به من بگی چقدر فاصلست از اینجا که من هستم تا اون اطمینان؟!xa0 کاش میشد بهم بگی که خدا هنوزم دوستم داره...... :( که بدی هام دلس...
کپشنی که حذف شد...
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
وقتی۶سال پیش رفتم راهیان نور، نه هیچ جایی گریه کردم و نه بغض حتی، نه بعد از برگشتن چادری شدم، فقط یه صدا تو گوشم موند، جمله ای که به ظاهر هیچ مفهومی نداشت اما سالها، مدام تکرار میشد توی گوشم، صدای چمران بود که میگفت«من در آمریکا زندگی خوبی داشتم»،xa0 چند ماه پیش من بعد از سالها رفتم دنبال شناختن صاح...
دل نانشینی این روزها
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
یه روزایی به خودت نگاه میکنی، میبینی دیگه اون آدم قبلی نیستی، احساسات ،قلبت، روحیاتت، عوض شده و با هر کلمه و جمله ای که میخوای بگی، صدایی از درون مانعت میشه که قبلا همیشه موقع دروغ گفتنت میشنیدیش!قول دادی به خودت که به دروغ دوست نداشته باشی ادما رو، پس در مقابل ابراز احساسات عزیزترین دوستانت، عزیزتر
باشد که تراورد در ما همه تو
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
من آرزو کردم که یه نفر ازم بپرسه «حالت چطوره؟»! آرزو کردم چون حالم خوب نبود، نه اینکه بد باشم، اما اون راضیه پر انرژی ای نبودم که حتی وقتی از انرژی نداشتن هم میناله باز از دور و وریاش پر انرژی تر باشهچون اون راضیه ای نبودم که بهش بگن« تو از حال همیشه خوبت معلومه رابطت با عشقت خیلی خوبه!»xa0 دلم میخو...
دخترک دوست داشتنی نخواستنی ات حرف ها دارد....
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
اولین بار که با اسم بیدل نوشتم،نه میدانستم معنی ادبی اش را و نه شاعری را که به این اسم میخوانندش ،میشناختمبعد از مدتی صفحه اول یک کتاب مصرعی دیدم که کسی به نام بیدل سالها سال پیش نوشته بود و اینکه چقدر مصداق حال من بود مبهوتم کرد ،"رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم"،فهمیدم شاعری هم به این اسم بوده و ان
1.ادبیات
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 3:42
از وقتی بیدار شدم دارم به این فکر میکنم که من اولین نمره تکی که گرفت نمره هفت ادبیاتم بود و دومیش سه و نیم زبان، حالا من دانشجوی ادبیات انگلیسی ام.به ابعاد طنز قضیه فکر میکنم، به اینکه انتقام سختی گرفتم از این دوتا درس. به ابعاد روانیش و اینکه آدم تسلیم شدن نیستم و از همونجایی بلند میشم که زمین خورد