
احساس میکنم وبلاگم دیگه اون گوشه ی دنجی نیست که برام بودهشاید دلیلش اینه که به آدمایی فکر میکنم که آدرسشو دارن و ممکنه هر از گاهی به دنیایی سر بزنن که عریان ترین افکار و احساسات من رو میشه توش دید و خوند...و حالا دیگه چند نفر ازون آدما محرمن به دنیای درون من؟باید رفتیه جایی که هیچکس نیستعمر این آدرس برمیگرده به نه ده سال پیشو جزئی از هویت من شدهاما رهاش میکنم در همین نقطهتمام....
ادامه مطلب
میگفت اونی شاکیه که از زندگیش ناراضیهراس میگفت، اونی خودش رو قربانی میدونه که زندگی خوبی ندارهاونی دیگرانو مقصر میدونه که با خودش کنار نیومدهو الا آدمی که حالش با خودش و زندگیش خوبه و شکرگذار اتفاقات...
ادامه مطلب
هنوز نفهمیدم فایده ی آدما و زندگی جمعی چیههیچوقت قانع نشدم که وجود آدما برای زندگی ضروریهچیزی که ضروریه وجود کسیه که تو رو حتی از خودت هم جدا کنه که دیگه خودت هم نباشیاون وقت با اون آدم از یک تبدیل به دو یا چند نمیشی، از یک تبدیل به صفر میشی...جز این هر بودنی و هر جمعی و هر اجتماعی، ارزش زندگی کردن نداره، نباید باهاشون جمع بسته شد، فقط باید گذر کرد، از کنارشون یا از بین ن.......
ادامه مطلب
به روزی فکر میکنم که اولین سیگارت رو روشن میکنیبه وقتی که میدونی من از قلیون متنفرم و میری سمتشبه لحظه ای که ارزش های سفت و سخت خانوادگیمون رو زیر پا میذاریبه روزایی که تصمیم میگیری طوری زندگی کنی که...
ادامه مطلب
دیشب انگار داشتم فرار میکردم، گریه میکردم و راه میرفتم و هی با ذهن خودم میجنگیدم!با خواسته هام، با آرزوهام، با دوست داشتن هام...میخواستم که نخوام....که جز اونو نخوام!میخواستم که رها باشم، رها در آغ...
ادامه مطلب
امشب خیلی خوشحال و راضی ام و یه دلیلش اینه که تو شرایطی که میتونست به دلخوری و حسای بد ختم بشه, فقط گفتم "من دوست ندارم شما رو ناراحت کنم اما دوست ندارم خودم رو هم ناراحت بکنم" و شرایط آروم شد... تو ی...
ادامه مطلب
از یکی دو نفر شنیدم که دوستی های غیر واقعی همون بهتر که تموم بشن یا دوست های غیر واقعی و بد همون بهتر که برن! و من تعجب میکنم! چطور میتونن چشمشونو به این راحتی به روی همه ی خوبی های آدمها ببندند؟ چطور...
ادامه مطلب
فکر میکنم اگه یه روزی بتونم کسی رو پیدا کنم که هم زمینمون یکی باشه و هم آسمونمون, هم بتونم تو این دنیا و زندگی باهاش زندگی کنم و هم بتونم باهاش پرواز کنم, اون روز خیلی خوشبخت ترم.... یهو یاد دیروز و ا...
ادامه مطلب
فکر میکردم منم دوست داشتم همه چی خوب میبود دنیا قشنگ میبود، آدما بی عیب میبودن، شرایط همونطور که ما انتظار داشتیم و دوست داشتیم پیش میرفت، اما نیست، اما نمیشه! منم ناراحت میشم وقتی میبینم چی فکر میکر...
ادامه مطلب
ادمی که درونش پر از عشق و نوره، حتی اگه زخم بخوره عفونت نمیکنه زخمش, نور ساطع میشه ازش و عشق... من نمیگم من نمیرنجم, نمیشکنم, اهمیت نمیدم! من شکست ناپذیر نیستم, سنگ و سخت نیستم، من بی تفاوت نیستم, اما من میخوام بزرگ باشم و درونم نور و عشق باشه تا زخم هام جوانه , بزنند......
ادامه مطلب
چه چیزای زیادی هست که باید در مورد خودم یاد بگیرم! چقدر زیاد باید به خودم و سبک زندگی ایده ال خودم پایبند باشم! حس میکنم باید رهاتر باشم از این حرفا ترس هنوزم دشمن شماره یکمه و نباید از جدا شدن از آدمها تو یه سری راه ها و مسیرها هم بترسم! چشم به راه فردام, با دلتنگی و کمی ترس.......
ادامه مطلب
آمدم که بنویسم دلم کسی را میخواهد که بتوان از روزهایم برایش بگویم یا بنویسمکسی که بعد از اتمام روز به سراغش بروم یا کسیآمدم بنویسم که یادم آمدم مدت زیادیست برایت ننوشته امننوشته ام اما خب انگار تو هم آن کسی که باید باشد نیستیآدم های زیادی هستند که هیچ کدام آنکه باید باشند نیستند .... انگار باورم نمیشود این همه تنهایی را.....Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
آئورلیانوی عزیز، سلام دیرینه است که برات ننوشته ام و این سکوت را پایانی باید و برای پایان آن، بگذار نه به سوال هایت فکر کنم و نه به آنچه باید بگویم مبنی بر غیبتم و این همه ننوشتن ام اما باید بگویم خنده ام گرفت وقتی خواستم بنویسم " حالا بزرگ شده ام" یادت هست چندبار این جمله را از من شنیده ای و باز هم مرا کودک دیده ای با همان دردها و رنج های کوچک و بی حاصل؟ خوشبینی احمقانه ای است که رشدی چند میلی م...
ادامه مطلب
دوست دارم توی رویاهام زندگی کنم و حتی اگه شده رنج ببرم در ازای این رویاها دوست دارم راهی رو انتخاب کنم که عاقلانه نیست و اینقدر توی رویاهام و رویاپردازی هام فرو و البته پیش برم تا به عبارت عاقلانه، مغزم تاب برداره، اینقدر تاب برداره که دیگه به اشتباه بودنشون حتی فکر هم نکنم، که اینقدر عاشق تمام و عی...
ادامه مطلب
اینقدر از دوست داشتن درسی که داشتم میخوندمش به وجد اومدم و سرمست شدم که دیگه نتونستم بخونمش!حالا یاد کنکور افتادم، که از سر ذوق دست و پامو گم کرده بودم نه از استرس! خب شب کنکور راحت خوابیدم و صبحش خواستم یکم قرآن بخونم، یادمه قرآن رو باز کردم و تو اون صفحه آیه توکل بود! همیشه از خدا خواستم که من...
ادامه مطلب
یادمه یه روز با اطمینان بهم گفت راضیه خدا خیلی دوستت داره! من اما پر از شک بودم.....این روزا مدام اون لحظه میاد توی ذهنم خدا خیلی دوسم داشت.... تو چقدر مطمئن بودی و کاش میشد به من بگی چقدر فاصلست از اینجا که من هستم تا اون اطمینان؟! کاش میشد بهم بگی که خدا هنوزم دوستم داره...... :( که بدی هام دلسردش نکرده که دلسردی که برای خدا معنی نداره اصلا ...
ادامه مطلب
امشب خوب نبودم اولش احساس می کردم یه کندو زنبور توی سرمه و حالا یه نفر یه توپو محکم زده به این کندو بعدش آروم تر شدم ،و گریه کردم و بعد وبلاگای مختلفو مرور کردم خاطراتمو حالا سرم درد می کنه و بی حال و بی رمق موزیک نوستالژی گوش میدم و اینو مینویسم برای سالهای بعد برای وقتی دارم اینجا رو مرور میکنم ...
ادامه مطلب
خوشا به بخت بلندم که در کنار منیِ تو هم قرار منی هم تو بیقــــرار منیگذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوزبیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منیبه روزهای جدایی دو حالت است فقطدر انتظار تـــــــوام یا در انتظـــار منی“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”خوش است چون که شب و روز در کنار منیبمان که عشق به حال من و تو غبطه خوردبمان که یار توام ، عشق کن که یار منیبمان که مثل غـــزلهای عاشقانهی منپر از لطافت محضی و گوشــــــوار منیمن “ابتهـــــاج”ترین شاعــــر زمان توامتو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی ...
ادامه مطلب
The darkest night of the month Walking through the streets getting dark... Dark music Dark poems Dark chocolate You need light, but beforehand you need more darkness to take rest..... Tomorrow will be better, but please, for God sake, ignore the light at the end of this damn tuel Losing hope is freedom.... Get free... ...
ادامه مطلب
کلاسای آموزشگاه فشردست ،ترم اولش تموم شده و حالا بخاطر یه سری مشکلات یکی از تیچر ها ،کلاسامونو عوض کردند،بزرگسالان منو دادن به اون و کودکان اونو دادن به من روزی که این تصمیم گرفته شد من واقعا دلم گرفت! حتی منی که همیشه روحالت لت ایت گو هستم (یا حداقل بودم!) هم داشتم سعی میکردم یه راه حل دیگه برای این مشکل پیدا کنم ! بچه ها البته به جز یکی دوتاشون ،راحت تر با این قضیه کنار میومدن ،یکیشون میگفت معلم معلمه دیگه،چه فرقی میکنه ! امروز اما بهم میگفتن خانم برگردین ،نگاهشون طوری بود که برام سنگین بود بهشون نگاه کنم! اینکه اونا به معلم جدیدشون و من به شاگردای جدی...
ادامه مطلب