تو زندگیم دوتا قانون اساسی داشتم ،دروغ نگم (و به تبع کاری نکنم که مجبورم کنه دروغ بگم) و قضاوت نکنم،
و بعد درصد خلوص پایبندیم به این قوانین راضیم نمیکرد(نه اینکه پایبند نباشم ،درصد خلوصش پایین بود :دی)
تصمیم جدید این بود ،اگه واقعا خوشحال نیستی نخند،اگه واقعا ناراحت نیستی عصبانی و ناراحت نباش ،همونی باش که هستی،تو لحظه لحظه زندگیت
با این همه این تصمیم عملی نشد!
چون درس بعدی این بود ،گاهی ارزش گریه های الکی و خنده ها و لبخند های ظاهری بیشتر از حقیقته!
حقیقتی مبهم که فهمش دستمایه ای جز رنج نداشته برام!
منی که هیچوقت کنار نیومدم با دیدن دنیا،همینجوری که به نظر میرسه!
√ول کن جهان را
قهوه ات یخ کرد....
پی نوشت: یهو یادم اومد قرار نبود زندگی اینجوری پیش بره،چی شد پس؟
برچسب:
نویسنده: متین موسوی
تاريخ: چهارشنبه
24 شهريور
1395 ساعت: 20:10