باشد که تراورد در ما همه تو

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

من آرزو کردم که یه نفر ازم بپرسه «حالت چطوره؟»!

آرزو کردم چون حالم خوب نبود، نه اینکه بد باشم، اما اون راضیه پر انرژی ای نبودم که حتی وقتی از انرژی نداشتن هم میناله باز از دور و وریاش پر انرژی تر باشه

چون اون راضیه ای نبودم که بهش بگن« تو از حال همیشه خوبت معلومه رابطت با عشقت خیلی خوبه!» 

دلم میخواست کسی ازم بپرسه حالت چطوره چون دوست داشتم کسی متوجهم باشه! 

کبری آخرش صداش درومد،

ازم پرسید « راضیه تو اخیرا اتفاقی برات افتاده؟»!به روزها و هفته ها و ماه های گذشته نگاه کردم

پرسیدم اخیرا یعنی کی؟! 

و پرسیدم چرا اینو میپرسه

بهش گفتم همیشه اینطوری نبودم

من حتی گاهی خودم هم فکر میکنم چم شده! 

هستی اون روز بهم گفت راضیه تو همیشه خسته ای ، و این انصاف نبود

خیلی ناراحت شدم، خیلی عصبانی شدم و نیم ساعت از کلاس رفتم بیرون تا آروم بشم و بتونم برگردم

به کبری گفتم درست میشه اما نمیدونستم چطور ممکنه درست بشه! 

امروز هم آرزو بهم پیام داد، گفت انگار ناراحتی یا نگران! 

گفتم آره اما دلیلشو نمیدونم! 

بهش فکر که میکنم، میدونم چمه

میدونم نگران چیم

میدونم بی انرژی بودنم دلیلش چیه

میدونم حتی چی دوباره بهم جون میتونه بده و انرژی

میدونم درست میشم، بهش امید دارم و قلبم آروم میگیره با یادش

من مسولیت زندگیمو به اندازه کافی به عهده نگرفتم، به اندازه کافی قوی عمل نکردم، میدونستم دارم اشتباه میکنم و تنها کاری که ازم بر میومد همین اشتباه کردن بود، حالا وقتشه مسولیت پذیر تر باشم، مستقل نه اما بیشتر از قبل به اراده خودم متکی باشم و این چیزیه که پاهامو میلرزونه

احساس میکنم ضعیفم 

چقدر دلم میخواد وجودم، همه قلبم پر بشه از بودن تو و حس ذاعتماد و توکل به تو....

کمکم کن ،

تو که سمیعی و این صدای آهسته و کور قلبم رو هم میشنوی

صدایی که با خلوص و با ایمان هم نباشه باز به گوش تو میرسه

و مگه میشه تو ناامید کنی بنده ای رو که هیچ چیز جز همین امید کور ته دلش نداره؟

نجاتم بده....

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 3:42
برچسب‌ها :