حرف هایی که حرفش را زده بودم!

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

میدونم که الان وقتشه، وقت نوشتن برات، حالا هر چقدر هم خسته، هر چقدر هم بی رمق....

ماجرا ازین قرار بود/هست که من خسته شدم از حصار های دور خودم!

دلم میخواست خودم باشم، با همه عیب و نقص هام، با همه کامل نبودنم، 

دلم میخواست همیشه خانم نباشم، گاهی چیپ باشم حتی و ساده بگیرم زندگی رو، 

نمیدونم این توصیفات چقدر نزدیکت میکنه به فهمیدم همین یک جمله که من دلم میخواست خودم باشه! با لجاجت تمام و با سرسختی و مله شقی تمام، فکر میکردم دلم میخواد و باید همونی باشم که هستم، باید اگه کسی دوسم داره خود واقعیمو دوست داشته باشه و اگه کسی این من واقعی رو دوست نداره، چه بهتر که نباشه و راحتم بزاره....

میتونم تصورت کنم وقتی با چهره متعجبت ازم میپرسی خب این چه اشکالی داره که آدم خودش باشه بی هیچ نقابی، اما مساله اینجاست که من فکر میکردم این من واقعی، این منِ با همه کم و کاستی ها و عیب ها و این منِ این همه معمولی،حتی اگه دوست داشتنی، اما نخواستی خواهد بود!

و این کلافم میکرد انگار....

اینکه با زندگی کردن به سبکی که دلم میخواد، آدم هایی رو‌ممکنه از دست بدم که دلم نمیخواد از دستشون بدم!

میدونم سخت گرفتم و میدونم من اونقدر تضاد و تناقض نداره خواسته هام با هم که اینقدر عوضم بکنه که چیزی رو تماما از دست بدم بخاطر این تغییر، اما ایده آل گرایی من میطلبه که همه چیز رو در بهترین حالت بخوام، بخوام کسایی که برام مهمن من رو به بهترین شکل دوست داشنه باشند، از طرفی بخوام من رو همونطوری که هستم با همه ریزه کاری های شخصیت خوب یا بدم دوست داشته باشند و اگه اینطور نیستند، خب پس اصلا دوستم نداشته باشند و راحتم بزارند و کلافگی از اینجا شروع میشد که من نمیخواستم دوستم نداشته باشند هم! 

آیورلیانو جان، تا حد زیادی حدس میزنم چه حرف هایی بهم میگی و چه راه کارهایی داری برای این مساله، واقعیت اینه که خودم هم به خیلی از احتمالات واقفم، اما دلم میخواد تو خودت بهم بگی....

منتظرت نامت میمونم مرد با تجربه و خردمند من، بخاطر صبوریت ممنون :)

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 3:42
برچسب‌ها :