دختردایی جان | بلاگ

دختردایی جان

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

از وقتی رسید و تنها شدیم شروع کردیم به حرف زدن 

یهو به خودم اومدم دیدم چقدر پرحرف شدم! 

کم پیش میاد آدم پرحرفی بشم، هر چند پتانسیلش رو خیلی خوب دارم 

حرفام که تموم شد اون شروع کرد به حرف زدن، هم مشتاق شنیدن حرفاش بودم و هم حرفایی داشتم که دلم میخواست زود بهش بگمشون 

زیاد حرف زدیم 

و من همزمان با گوش دادن به حرفاش و فکرکردن به حرفای خودم که باید بهش بگم ، به این هم فکر میکردم که چقدر خوبه 

چقدر عاقل و دوست داشتنی و فوق العادست 

چقدر این آدم پتانسیل داره برای ساختن یه زندگی، برای خوشبخت کردن چند تا آدم 

حالا که رفته و منم خوابم نمیبره، دلم بودنشو میخواد، دلم حرفاشو میخواد، دلم حرفامو بهش گفتنو میخواد! 

هرچند وقتی داشت نصیحتم میکرد احساس حماقت و بی منطق بودن بهم دست میداد، 

اما گاهی اگه این حماقت معنیش این باشه که زندگی قشنگ تره/میتونه قشنگتر باشه از اونی که فکر میکنی/کردی من این اشتباه و غیر منطقی بودن رو  با کمال میل میپذیرم و بخاطرش عذرخواهی میکنم

اما حقیقتا من ازینکه ادامه حرفام توجیه کنه رفتار و فکرا و تصمیماتی که غیر منطقی بودنشون رو بیشتر دوست دارم ترسیدم و ادامه ندادم به دلیل آوردن  

به هر حال نتیجه گیریش بهترین کاریه که میتونم انجام بدم 

اینکه هر کاری کردم  با اطمینان به درست بودنش انجامش بدم، بی هیچ شکی....

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 3:42